در قسمت ۲ سریال ترکی ادای دین چه گذشت؟ | خلاصه داستان قسمت ۲ سریال ترکی بدهی زندگی
در این مطلب از سایت کلبه زندگی شما شاهد خلاصه داستان قسمت ۲ سریال ترکی ادای دین می باشید. با ما همراه باشید.
سریال بدهی زندگی (ادای دین) یکی از آثار درام خانوادگی ترکی است که با داستانی پرتنش و بازیگری قابلتوجه، تجربه دیدنیای برای دوستداران سریالهای احساسی ارائه میدهد. اگر به موضوعاتی مانند روابط خانوادگی، رازها و پردهبرداری از گذشته علاقهمند هستید، این سریال برای شما میتواند گزینهای جذاب باشد.
قسمت ۲ سریال ترکی ادای دین
دوعا با روزگار پسر هاندان تو مدرسه دوست شده و باهمدیگه در حال قدم زدن هستن که دوعا با یه پیچ گوشتی در یه ماشبنو باز میکنه و از روزگار میخواد سوار بشه روزگار جا خورده و میگه داری چیکار میکنی؟ و ازش میخواد بیان برن از اونجا اما با اصرار دوعا سوار میشن و ماشینو میدزدن. افه یکی دیگه از دوستای دوعا که پسر شری هست و خودش ماشین دزدیو به دوعا یاد داده بود اونارو میبینه و لبخند میزنه و میگه الحق که شاگرد خودمی ولی از طرفی به مهمت پدر دوعا زنگ میزنه خبر میده و تعقیبشون میکنه. هاندان تو مزون سرکاره که امل میره اونجا. هاندان از دیدنش جا میخوره که امل میگه اومدم با دوست قدیمیم یکم وقت بگذرونم خسته شدم از بس کار کردم و ازش میخواد برن یه قهوه بخورن هاندان قبول میکنه. اونجا از قصد امل به هاندان میگه که دیروز جلال به مناسبت سالگرد ازدواجتون زود از شرکت زد بیرون بگو ببینم چه سورپرایزی داشت واست؟ چیکار کرد؟
هاندان جا میخوره و یاد شب گذشته میوفته که تا دیروقت جلال نیومده بود خونه و گفته بود تو شرکت کار داشتم و از طرفی حلقه اش هم تو دستش نبوده و بهش شک میکنه و حسابی بهم میریزه. امل مدام از شب گذشته میپرسه که هاندان بهش میگه کار خاصی نکردیم فقط یه شام دونفره بود بچه ها رفته بودن خونه خاله شون که ما یکم تنها باشیم. امل از گذشته و دوران دانشگاه حرف میزنه و بهش میگه که واقعیتش تو دانشگاه همه به جلال نظر داشتن اما اون دست رد به همه ما زد و اومد سمت یه شاگرد خیاط سپس به هاندان میگه ناراحت که نشدی عزیزم؟ ببخشید من یکم رکم! هاندان میگه نه چرا ناراحت بشم واقعیت بود دیگه امل میگه آره ولی همچین عشقی تو این دوره زمونه کم پیدا میشه همه حسرت زندگی تورو میخورن شوهر عاشق پیشه زندگی خوب بچه های خوب دیگه چی میخواین! هاندان میگه ببخشید من باید برم مزون چندتا مشتری میخوان بیان واسه پرو نمیدونستم تو میخوای بیای که برنامه نچینم سپس میره. هاندان حسابی ذهنش بهم ریخته.
دوعا و روزگار رفتن سر قبر مادر دوعا و او بهش میگه که مادرم روز تولد ۱۰ سالگیم خودشو کشت اما مگه میشه یه مادر روز تولد دخترش خودشو بکشه؟ اونو بابام کشته! و باهاش درد و دل میکنه که روزگار اونو در آغوش میگیره و دلداری میده. موقع رفته از اونجا باباشو میبینه که روزگار میپرسه کیه اون مرد؟ دوعا میگه میخواستی کی باشه؟ قاتل! سپس مهمت سرزنششون میکنه به خاطر ماشین دزدی و میگه اگه زودتر از من پلیس میفهمید میومد سراغتون چی؟ چیکار میخواستین بکنین؟ سپس اول روزگارو میرسونه خونه شون و بعد میرن سمت خونه خودشون. جلال شب وقتی میره خونه برای تمام اهالی خونه کادو گرفته که هاندان به خودش میگه این رفتارا عادی نیست تو داری چیکار میکنی؟
جلال هدایایی که گرفته را به بچه هاش میده سپس وقتی میره تو اتاق برای عوض کردن لباس هاندان میگه تو داری چه کاریو ماست مالی میکنی؟ جلال ازش میخواد دوباره بحث دیشبو کش نده. یاسمین و فرید پسر امل فردای آن روز تو کافه باهم قرار گذاشتن. اونجا فرید دستمالی که قبلا تو قرار اول یه چیزی نوشته بود روشو به یاسمین میده تا بخونه یاسمین با خوندن اون متن که نوشته با من ازدواج میکنی جا میخوره سپس حسابی خوشحال میشه و قرار میزارن تا وقتی رفتن پیش خانواده شون باهاشون صحبت کنن و باهاشون درمیون بزارن رابطه شونو….




