دانلود قسمت ۲۵ سریال دو نیمه ماه + تماشای آنلاین قسمت ۲۵ سریال دو نیمه ماه به همراه خلاصه داستان
در این مطلب از سایت کلبه سرگرمی لینک دانلود و تماشای آنلاین قسمت ۲۵ سریال دو نیمه ماه از شبکه ۳ سیما را قرار داده ایم. همراه ما باشید.
این سریال ملودرام با فضایی سیاسی اجتماعی و قصهای عاشقانه ساخته شده که بازیگر اصلی آن محیا دهقانی است. سریال دو نیمه ماه به کارگردانی احمد معظمی در ۳۰ قسمت ۴۵ دقیقهای به سفارش مرکز سیمافیلم تولید شده است و سه دهه ۴۰، ۵۰ و ۶۰ را در بر میگیرد. سریال دو نیمه ماه هر شب ساعت ۲۰:۳۰ بروی آنتن شبکه سه میرود.
دانلود قسمت ۲۵ سریال دو نیمه ماه
https://player.telewebion.com/0xc7dd45f?return_url=https://telewebion.com/product/0xc7d0966
خلاصه داستانی از قسمت ۲۵ سریال دو نیمه ماه
پدر باران عروسک دخترشو که روی میزش گذاشتن برداشته و از اونجا بیرون میره، آذر میره پیشش که او با دیدنش میگه تو اینجا چیکار میکنی؟ آذر میگه نترس من آدم عراق دوز نیستم او بهش میگه اگه آدمش نیستی پس تو نشریه چه غلطی داری میکنی؟ اینجا واسه چی اومدی؟ آذر میگه فکر کن کارمندشم من خودم برای یک تسویه حساب شخصی به نشریه رفتم. عروسک دخترتو چرا برداشتی؟ اون مرد بهش میگه تو چی میدونی؟ آذر میگه تو شاید منو نشناسی ولی من میشناسمت وقتی که تیر خوردی منیره تو رو درمان کرد و برای اینکه هیچ وقت پابند زن و بچهات نشی حاضر نشدی اصلاً دخترتو ببینی و رفتی دارم به این فکر میکنم که اگه به حرف منیره گوش کرده بودی که از سازمان بیای بیرون شاید الان زنده بود!
بحث باران میشه که آذر میگه خیالت راحت نگران نباش وقتی رفتم عکاسی و جنازه منیره را دیدم سریع خودمو به خونه رسوندم و بارانو بردم پیش خودم که دست سازمان نیفته الانم پیش منه خیالت راحت سپس بعد از کمی حرف زدن بهش میگه اگه میخوای دخترتو ببینی باید یه قول بدی اونم اینکه از سازمان بیای بیرون و بری با دخترت زندگی کنی! او قبول میکنه که آذر میگه دنبال من بیا. باران با دیدن پدرش اونو نمیشناسه و خودشو پشت فروغ پنهان میکنه پدرش شروع میکنه از خاطرات قدیمی گفتن که با هم رفته بودن باغ وحش تا شاید یادش بیاد در آخر وقتی آذر بهش میگه پدرته برو بغلش کن باران قبول میکنه و در آغوش پدرش میره سپس میرن. حاج عراق دوز رفته پیش پدرزنش و ازش میپرسه که چرا درباره جلساتی که گذاشته شده به او خبر نداده او بهش میگه محرمانه بود!
عراق دوز میگه پس چه جوری اخبارش تو روزنامه چاپ شده؟ برای ما فقط محرمانه بود؟ بهتره بگین من بایکوت شدم! پدر زنش بهش میگه فعلاً صلاح تو اینه که اینجوری باشه بزار یه مدت بگذره ببینیم چی پیش میاد. مصطفی که تو نشریه عراق دوز کار میکنه اونم برای حاج صفا اونجاست. شب صفا میره دم در خانه حاج صفا و بهش میگه راستیتش حاج آقا یه فرد جدیدی وارد نشریه شده به عنوان عکاس و خبرنگار جبهه اما الان چند روزی اصلاً ازش خبری نیست. از حاج عراق دوز هم که میپرسم چیز خاصی نمیگه گفتم بهتون خبر بدم حاج صفا ازش میخواد تا یه عکس ازش بیاره. عراق دوز وقتی وار ماشینش میشه همزمان پدر باران هم کنارش میشینه که عراق دزد با دیدنش بهش میگه نباید منو تهدید میکردی!
مجبور شدم گزارش بدم به بالا اونا هم دستور حذف تورو دادن. بعد از کمی حرف زدن عراق دوز بهش میگه بهت قول میدم دخترتو پیدا کنم اما او بهش میگه لازم نیست همچین کاری بکنه عراق دوز میگه پس واسه چی اومدی؟ پدر باران بهش میگه اون دختر عکاس که تازه استخدامش کردی نفوذیه اومدم هشدار بدم که بندو آب ندی برای من، تو و کل سازمان خطرناکه و میره، عراق دوز تو فکر میره. یه نفر بارانو که با پدرش در حال چرخیدن تو شهر هستن زیر نظر داره…




