در قسمت ۸ سریال ترکی ادای دین چه گذشت؟ | خلاصه داستان قسمت ۸ سریال ترکی بدهی زندگی
در این مطلب از سایت کلبه زندگی شما شاهد خلاصه داستان قسمت ۸ سریال ترکی ادای دین می باشید. با ما همراه باشید.
سریال بدهی زندگی (ادای دین) یکی از آثار درام خانوادگی ترکی است که با داستانی پرتنش و بازیگری قابلتوجه، تجربه دیدنیای برای دوستداران سریالهای احساسی ارائه میدهد. اگر به موضوعاتی مانند روابط خانوادگی، رازها و پردهبرداری از گذشته علاقهمند هستید، این سریال برای شما میتواند گزینهای جذاب باشد.
قسمت ۸ سریال ترکی ادای دین
فرید به همراه مادرش رفته به خانه هاندان. اونجا اول امل برای همه زبان ریزی میکنه سپس وقتی به اتاق هاندان میره برای احوالپرسی و دلداری دادن بهش. او جا میخوره و با عصبانیت میگه تو اینجا چه غلطی میکنی؟ با چه رویی اومدی اینجا؟ امل سعی میکنه با حرفاش او را بچزونه و بهش میگه واقعا جلال مرد خوبی بود برای من کافی نبود ولی بدم نبود راستی میگم نکنه قبل از من هم با کسی دیگهای بهت خیانت میکرده؟! آخه میدونی که فقط ۷ سال با من بود تو این ۲۵ سال زندگی مشترکتون احتمال داره قبل از اون ۷ سال هم کسی دیگهای بوده باشه! هاندان شروع میکنه بهش بد و بیراه گفتن که چه زن فاسد و بیآبرویی هستش و از سنگدل بودنش میگه. امل دست پیش میگیره که پس نیفته و میگه تو خودت بیشتر از من نباشی کمتر نیستی، یادت بیاد که وقتی زخمی شده بودم ازت کمک خواستم بهم کمک کنی اما تو با بیرحمی گذاشتی رفتی!
تو باز به من نمیخواد درس اخلاق بدی! سپس بهش میگه حتی میدونی من تو این اتاقم اومدم! حالا ببینم از این به بعد میتونی رو این تخت بخوابی یا نه. بقیه تو سالن نشستن که یاسمین میگه من برم پیششون خیلی طولش دادن سپس وقتی یاسمین به داخل اتاق میره هاندان خودشو کنترل میکنه و امل ۱۸۰ درجه رفتارش فرق میکنه بهش میگه وقتی فرید اومد بهم گفت که ازت خواستگاری کرده انگار دنیا رو بهم دادن. سپس با یاسمین میره تو سالن. مهمت به هاندان زنگ میزنه که باید حتماً ببینمتون هاندان میره تو ساحل که اونجا مهمت وسایل جلال را که روز تصادف پیشش بوده بهش میده و بهش میگه اینارو باید بهتون میدادم. سپس بعد از کمی حرف زدن هاندان بهش میگه ای کاش همه مثل شما انقدر خوب و محترم بودن اما متاسفانه نیستن و با یکیشون الان باید شام بخورم! سپس مهمت میرسونتش خونه و جلوی ساختمان با همدیگه کمی حرف میزنند که مادر جلال و باجناقش آنها را میبینند.
مادر جلال حرص میخوره و میگه در و همسایه برامون حرف در میارن باجناق جلال به مادر زنش میگه من باهاش حرف میزنه. هاندان وقتی به خونه میرسه شوهر خواهرش میره پیشش و حرفهای مادر جلال را بهش میگه که یکمی بیشتر ملاحظه کنه و با هم میرن سر میز شام. اونجا امل بهشون میگه میخوام بدونین که همیشه پیشتون هستم در خونه ام همیشه به روتون بازه هر وقت کمکی لازم داشتین چیزی خواستین بیاین بهم بگین اصلاً تعارف نکنید. من با جلال خاطرات خیلی خوبی دارم و نگاه معناداری به هاندان میکنه. هاندان از عصبانیت کارد توی دستشو فشار میده، او ادامه میده نمیتونم بهتون بگم به عنوان مادر ناتنیتون چون سنم به این عنوان نمیخوره سپس میخنده و ادامه میده و میگه اما به عنوان خواهر بزرگترتون همیشه کنارتونم.
فردای آن روز قبل از رفتن بچهها به مدرسه هاندان وسایلی که مهمت بهش داده بود به بچههاش نشون میده. روزگار ساعت پدرشو برمیداره و میگه بندشو میگم کوچیک کنن تا بندازم دستم هاندان قبول میکنه. روزگار وقتی به مدرسه میرسه تو حیاط مدرسه با دوعا و افه نشستن که پیامی ناشناس واسش میاد که نوشته من قاتل پدرتو میشناسم. روزگار براش تایپ میکنه که همتون الکی میگین فقط دنبال منفعت خودتونین الانم تو داری دروغ میگی! ناشناس بهش میگه میتونی قبول نکنی ولی من میدونم کی پدرتو کشته! روزگار باهاش تند صحبت میکنه و ازش میخواد تا بره رد کارش. بعد از ارسال پیام تازه به خودش میاد و میره چرا من همچین کاری کردم؟ دوعا آرومش میکنه و میگه تو بهترین کارو کردی غصه نخور اینا همشون کلاهبردارن فقط میخواد مژده گونی بگیرن….




