در قسمت ۹ سریال ترکی ادای دین چه گذشت؟ | خلاصه داستان قسمت ۹ سریال ترکی بدهی زندگی
در این مطلب از سایت کلبه زندگی شما شاهد خلاصه داستان قسمت ۹ سریال ترکی ادای دین می باشید. با ما همراه باشید.
سریال بدهی زندگی (ادای دین) یکی از آثار درام خانوادگی ترکی است که با داستانی پرتنش و بازیگری قابلتوجه، تجربه دیدنیای برای دوستداران سریالهای احساسی ارائه میدهد. اگر به موضوعاتی مانند روابط خانوادگی، رازها و پردهبرداری از گذشته علاقهمند هستید، این سریال برای شما میتواند گزینهای جذاب باشد.
قسمت ۹ سریال ترکی ادای دین
امل با ییلدریم میرن به سمت مزون هاندان. اونجا هاندان وقتی امل را میبینه اول جا میخوره سپس با عصبانیت میره سمتش و میگه تو اینجا واسه چی اومدی؟ گمشو از مغازه من برو بیرون! امل لبخند میزنه و همان موقع خواهر هاندان میاد جلو و با امل سلام و احوالپرسی میکنه و بهش میگه که خوش اومده امل تشکر میکنه و میگه مثل اینکه فقط از نظر تو خوش اومدم و رو مبل میشینه. سپس به خواهر هاندان میگه میشه مارو یکم تنها بذارین میخوایم صحبت کنیم، او قبول میکنه و از اونجا میره. هاندان با عصبانیت بهش میگه من بهت میگم از اینجا برو تو تازه میشینی به خواهر من میگی بره؟ امل میخنده و بهش میگه کیو داری از مغازه بیرون میکنی؟ صاحب ملکو داری از ملک خودش بیرون میکنی؟ هاندان جا خورده و میگه چی داری میگی واسه خودت؟ این مغازه رو جلال واسه من خریده!
همان موقع یاد روزی میافتی که جلال او را با اون مغازه سوپرایز کرده بود و ازش پرسیده بود که پولشو از کجا آورده جلال هم بهش گفته بود که پولشو جور کردم دیگه به چه جوریش چیکار داری مهم اینه الان مال توئه و قراره هنرتو توش به نمایش بزاری. هاندان به هم ریخته و متوجه منظور اون روز جلال شده امل بهش میگه آخی عزیزم اینم بهت نگفته بود؟ نمیدونستی نه؟ اینجا مال منه حالا دیدی من کجای زندگیتم؟ نون آور خونتون! اما از این به بعد تصمیم گرفتم دیگه پولی بهتون ندم تازه ماجرا شروع شده ببینم چه جوری میخوای نون در بیاری! سپس بهش میگه البته از اونجایی که تو رو میشناسم اینجا دیگه نمیمونی پس بهتره زودتر وسایلتو جمع کنی سپس از اونجا میره.
خواهر هاندان میره پیشش و ازش میپرسه اینجا چه خبره؟ هاندان دیگه نمیتونه تحمل کنه و تمام ماجرارو از خیانت جلال تا اینکه اون مغازه مال امل بوده همه رو تعریف میکنه. خواهر هاندان شوکه میشه و میگه نه من نمیتونم اینارو باور کنم جلال مرد خیلی محترم و خوبی بود چطور ممکنه؟! هاندان میگه ولی میبینی که این کارارو کرده. روزگار براش پیام جدیدی اومده که یه لوکیشن واسش فرستادن که بره اونجا تا بهش ثابت کنه قاتل پدرشو میدونه کیه. روزگار با مهمت در میون گذاشته و ازش میخواد تا با همدیگه برن مهمت قبول میکنه. انها با همدیگه به اون لوکیشن میرن وقتی میرسن میبینن هیچ کسی نیست وسط یک دشت بزرگ وایسادن مهمت بهش میگه ببین دارن باهات بازی میکنن! دیگه جدیشون نگیر! اونجا طبق آدرس یه جعبه روزگار میبینه که با باز کردنش متوجه کراوات پدرش میشه که همون روز تصادف دور گردنش بسته بود!
او به مهمت میگه ببین این یعنی اینکه واقعا میدونه قاتل کیه! مهمت بهش میگه ببین اینا همچین آدمایی هستند موقع تصادف اونجا بوده فیلم کامل گرفته به جای اینکه به پدرت کمک کنه کراواتشو باز کرده تا از تو بتونه اخاذی کنه و پول بگیره! بعد از کمی صحبت کردن از اونجا میرن وقتی میرسونتش خونشون مادربزرگ روزگار مهمتو دوباره میبینه و باهاش دعوا میکنه و میگه تا زمانی که من زندهام اجازه نمیدم برای این خون دندون تیز کنی! مهمت باهاش به خاطر این رفتارش بحث و دعوا میکنه و از اونجا میره.
وقتی میرن داخل خانه روزگار با مادربزرگش حرف میزنه و میگه که مهمت چقدر بهش کمک کرده تا قاتل پدرشو پیدا کنه مادربزرگش وقتی اینا رو میشنوه متاثر میشه و با دیدن فیلم رو زمین افتاده جلال، داغ دلش تازه میشه. او به اتاقش برمیگرده و شروع میکنه به گریه کردن. شب هاندان تو خونه بچههاشو جمع میکنه و میگه هر اتفاقی که بیفته باید شماها هم خبر داشته باشین دختر کوچک هاندان با ناراحتی میگه نکنه قراره مدرسه ما رو عوض کنی؟ هاندان میگه وضعیت مالیمون خوب نیست آره اونم یکی از خبرهاست اما او ناراحت میشه و به هم میریزه سپس به اتاقش میره…




