دانلود قسمت ۲۱ سریال دو نیمه ماه + تماشای آنلاین قسمت ۲۱ سریال دو نیمه ماه به همراه خلاصه داستان
در این مطلب از سایت کلبه سرگرمی لینک دانلود و تماشای آنلاین قسمت ۲۱ سریال دو نیمه ماه از شبکه ۳ سیما را قرار داده ایم. همراه ما باشید.
این سریال ملودرام با فضایی سیاسی اجتماعی و قصهای عاشقانه ساخته شده که بازیگر اصلی آن محیا دهقانی است. سریال دو نیمه ماه به کارگردانی احمد معظمی در ۳۰ قسمت ۴۵ دقیقهای به سفارش مرکز سیمافیلم تولید شده است و سه دهه ۴۰، ۵۰ و ۶۰ را در بر میگیرد. سریال دو نیمه ماه هر شب ساعت ۲۰:۳۰ بروی آنتن شبکه سه میرود.
دانلود قسمت ۲۱ سریال دو نیمه ماه
https://player.telewebion.com/0xc7da34c?return_url=https://telewebion.com/product/0xc7d0966
خلاصه داستانی از قسمت ۲۱ سریال دو نیمه ماه
پدر آرش رفته چمدانشو جمع میکنه و با برداشتن یکی از قاب عکس های آرش اشک میریزه و میزاره تو وسایل چمدانشم. از طرفی آذر که فهمیده آرش مرده حسابی بهم ریخته و شبانه از خونه بیرون زده اشک میریزه. پدر آرش در آخر هفت تیری برمیداره و میره طبقه پایین سپس رو به حمیرا میگه من دیگه باید برم بیشتر از این اینجا نمیتونم بمونم طاقتشو ندارم و سعی میکنه تا بتونه با حمیرا کمی حرف بزنه اما او یه گوشه نشسته و با گرفتن عکس آرش تو بغلش به یه گوشه زل زده و اصلا نه اونو میبینه نه باهاش حرف میزنه. مهشید جلو میاد و میگه کجا میری؟ پس ما چی؟ مارو تنها میزاری که چی بشه؟ پدرش میگه نمیتونم دیگه باید برم نمیخوام شکست شدن و خرد شدن منو ببینین من دیگه نمیتونم تحمل کنم این داغو و بعد از کمی حرف زدن از همه خداحافظی میکنه و ماشینو از راننده تحویل میگیره و میره.
فردای آن روز تو نشریه مافوق حاجی رفته پیشش و میگه داری چیکار میکنی؟ از اتفاق دیروز زنت خبر نداره وگرنه میدونی چی میشد؟ وقتی رفتی خواستگاریش قول دادی خوشبختش کنی آب تو دلش تکون نخوره ولی حالا این چه وضعیتیه؟ این همه نشریه چرا تو این کارارو میکنی؟ او میگه چیزی نشده الکی بزرگش میکنین او میگه الکی؟ متوجهی همه درباره ترور احتمالی تو دارن حرف میزنن؟ حاجی میگه این وظیفه ی همه ی ماست من با بقیه مگه چه فرقی دارم؟ مافوقش وقتی میبینه گوشش بدهکار نیست میگه بادیگارد میزارم واست و میره. آذر از دور اونارو زیر نظر داره. بهش میگن باید بره برای عکاسی. آذر با گروه میره به محلی تا از جنازه ها عکس بگیرن اونجا آذر کساییو میبینه که میشناسه و از آشناهاشن او حسابی شوکه شده ولی به روی خودش نمیاره وقتی میاد بیرون همکارش میگه شما که نمیشناسینشون به این حال افتادین وای به حال خانواده هاشون.
آذر ازش میخواد نگه داره تا بره به کارش برسه او قبول میکنه. آذر سریع خودشو میرسونه به خونه ای که اونجا زندگی میکرد و بهار دختر کسی که مرده بود را صدا میزنه و میگه خاله کجایی؟ بهار خاله اش را صدا میزنه و آذر با شنیدن صداش خوشحال میشه و اونو بغل میکنه و میگه نگران نباش من اینجام. سپس با خودش میبرتش خونه ای که اونجا میمونه و به حاج خانم میگه مادرش امروز فوت شده بهش نگفتم گفتم رفته سفر پدرشم خارج از کشوره طول بکشه بیاد کسیم نداره اگه بمونه اینجا خوب میشه حاج خانم قبول میکنه و میگه حاجی اومد خودم بهش میگم.
فردای آن روز تو نشریه حاج آقا میره سراغ کسی که از آذر حمایت کرده بود تا استخدام بشه و میگه چت شده تازگیا مثا همیشه نیستی! کاری که گفتمو انجام دادی؟ او میگه کدوم کار؟ حاجی میگه بیا کلا یادت میره عاشق شدی یا تو دردسر افتادی؟ او میگه نه حاجی این چه حرفیه الان میرم انجام میدم سپس میره سراغ آذر تا بره بخش بایگانی طبقه پایین و تو بایگانی ها دنبال یه پرونده بگرده وقتی میره پایین همکارش میگه تازه واردی مثل تو اولین عکساش روی صفحه اول روزنامه چاپ شده البته اگه منم مثل تو گوشه چشم نازک میکردم و قیافه میومدم وضعم این نبود عکس ما هم چاپ میشد و با زدن طعنه از اونجا میره که آذر خودشو کنترل میکنه….




