خلاصه داستان قسمت ۱ سریال ترکی تپش قلب | در قسمت ۱ تپش قلب چه گذشت؟

در این مطلب از سایت کلبه سرگرمی شما شاهد خلاصه داستان قسمت ۱ سریال ترکی تپش قلب می باشید. تا اخر این مطلب ما را همراهی کنید.
آنچه در قسمت ۱ سریال ترکی تپش قلب گذشت
هولیا دارای ۲دختر و ۱ پسر است که با هاکان یکی از افراد هم محله ایشون در ارتباطه اما از بچه هاش مخفی کرده . در قرار آخر به هاکان میگه من دیگه نمیتونم مخفی کنم باید بچه ها بدونن بهشون میگم اما هاکان ازش میخواد کمی صبر کنه تا حداقل وسایل خونه خریده بشه بعد بیاد جلو برای ازدواج هولیا قبول میکنه. آسلی یکی از دخترهای هولیا بیماره و قلبش با باطری کار میکنه وقتی از آلارم تموم سدن باطری قلبش از خواب بیدار میشه با خواهرش و مورات برادرش میگردن دنبال شارژ باطریش که ختم به خیر میشه. سپس آسلی و خواهرش میرن دم در تا با امره دوست پسر آسلی راهی بشن تا آنهارو برسونه. از طرفی ملیکه دختر حاضرجواب و سرکش یه خانواده پولدار تو دردسری افتاده و میخواد به بهونه امتحان داشتن دانشگاه سریع بره سرقرار با طرف مقابلش که عمه اش بزرگ خانواده اونو به خاطر تصادفی که کرده و با کمک مادرش ماشینو درست کرده تا ازش مخفی کنه سرزنش میکنه و ماشینشو ازش میگیره.
ملیکه با کلافگی از اونجا میزنه بیرون که مادرش ازش میخواد صبر کنه تا راننده پیدا کنه اما ملیکه میگه نمیخوام حین بحث کردن آنها پسر عمه ملیکه، آلاز بهش میگه من میرسونمت و ملیکه خوشحال میشه و از اونجا میرن. ملیکه ازش میخواد اونو بزاره تو ایستگاه تاکسی تا خودش بره اما آلاز قبول نمیکنه و میگه قول دادم باید برسونمت به دانشگاه ملیکه کلافه میشه و ازش میخواد تو پمپ بنزین وایسه و واسش آب بخره. از طرف دیگه آسلی هم از امره میخواد تا تو همان پمپ بنزین وایسه بره سرویس بهداشتی. اما فروشنده به آسلی میگه باید اول خرید کنین بعد بتونین از سرویس استفاده کنین آلاز که تو صف بود و عجله آسلیو میبینه وانمود میکنه که آسلی دوست دخترشه تا زودتر بره سرویس. وقتی برمیگرده ازش تشکر میکنه که آلاز درخواست میکنه شب برن شام بیرون که آسلی باهاش بحث و دعوا میکنه و از اونجا میره.
تو ماشین با خواهرش سزین متوجه یه حلقه تو داشبورد ماشین میشن و حدس میزنن که امره میخواد به آسلی پیشنهاد ازدواج بده که خوشحال میشن. تو پمپ بنزین ملیکه آلازو میپیچونه و با ماشین میره سمت لوکیشنی که طرف قرارش واسش میفرسته که تو مسیر تصادف میکنه. آسلی به محل کارش میره که همکارش میگه مادر امره اومده میخواد باهات حرف بزنه او با خوشحالی میره سر میز که مادر امره از مریضی او که نمیتونه یه زندگی معمولی داشته باشه میگه و ازش میخواد اگه درخواست ازدواج داد پسرش رد کنه. آسلی ناراحت میشه و میره تو ساحل شروع میکنه به گریه کردن و داد کشیدن که صدای باطری قلبش درمیاد اما نمیتونه برسه به محل کارش و رو زمین میوفته. ملیکه تو تصادف فوت کرده و قلبش را به آسلی اهدا میکنن. خانواده آسلی حسابی خوشحال شدن و خداروشکر میکنن. خانواده ملیکه تو مراسم خاکسپاری هستن و ریحان مادر ملیکه با حالی داغون رو قبر دخترش دراز کشیده و گریه میکنه.…




