مذهبی

زیرساخت‌هایی که هدف نمی‌شوند

رسیدن و عبور فصل‌های سال، سبب «تغییر سن» آدم می‌شوند. آدم، با گذشت روزها، از سالی به سالی می‌رود و «بزرگتر» می‌شود، همین!

اما رنج‌ها، آدم را «بزرگوار» و «رشید» می‌کنند… اگر مدارا با رنج را تمرین کنیم. رنج‌ها، هرچند جای پایی در زندگی می‌گذارند اما «عبوری»اند و ماندگار نیستند. ممکن است تکرار شوند اما «بقا» ندارند.

اشتباه‌ می‌کنند کسانی که با رنج‌ها می‌جنگند، به نظر من!جنگیدن با رنج‌ها، آدم‌ها را وادار به انتخاب می‌کند میان «تسلیم و اندوه» یا «نالیدن و مرگ روح».
خدا اگر رنجی را پیش آوَرَد، بلد است که صبری عطا کند و از صبوری آدم‌ها «گنج» بسازد.

فقط «او» می‌داند که چه معدنی در آدم‌ها پنهان کرده و از معدنِ صبر تک‌تکِ ما، کدام «کانیِ ارزشمند»ی استخراج خواهد شد.
بسا کودکانی که بزرگ نشدند و به آغوش خاک رفتند… اما روحی بزرگوار و رشید از دنیا بردند…و بسا بزرگسالانی که در رنج‌ها، «یکسره و مداوم»، ترسیدند… غر زدند… و به دنبال جلب توجه و تَرَحمِ آدم‌ها بودند و «خُرد» ماندند.

صبوری در رنج‌ها، آدم‌های خُردِ شناسنامه‌ها را «کلان» می‌کند… اگر بلد باشیم که رنج را «آزمون» بدانیم.آنان که بلد و درس‌خوانده، معلم‌دیده و هوشمند، پا به عرصهٔ آزمون می‌گذارند، دقت می‌کنند پرسشی را بی‌پاسخ و ابهامی را نسنجیده رها نکنند…اما شتاب‌زدگان و رشدنیافتگان، فقط به فکر گریز از جلسهٔ امتحان‌اند… به‌خاطر همین، مدام «درجا» می‌زنند… و خیال می‌کنند که مدام با همان رنجِ پیشین، درگیرند… و نمی‌دانند که رنج‌های پیشین، رفته‌اند و رنج‌های تازه رسیده‌اند تا آدم‌ها، شبیه درختان و حیوان‌ها، اسیر تغییر فصل‌ها و سنِ شناسنامه‌ها نمانند.

آدم‌ها، «باید» رشد کنند… وگرنه همیشه ناقص می‌مانند.
پیشامدهای این روزها، از جنس رنج… و پیش‌گفتارِ کتابِ «رُشد»… و رسانندهٔ آدم‌ها به مرتبهٔ «انسان‌شدن»اند.

اگر رنج این روزها را صبورانه تحمل کنیم، فردای پایان‌شان، رشید، دیگرشده و «سَرو» خواهیم شد… بزرگتر از سن شناسنامه‌ای!
… و اگر با رنج این روزها بجنگیم، غر بزنیم، دنبال مقصر و راه گریز بگردیم، حتی ممکن است از سن شناسنامه‌ای هم کوچکتر بمانیم.

بیهوده نیست که در دعای #جوشن_کبیر، خدا را «صاحبِ کرداری رشددهنده» می‌دانیم.
و امروز، خداوند، سخت مشغول رشددادن آدم‌هاست… تا هنگام ظهور حاکم اعظم و امام مُعَظَّم… حضرت صاحبِ زمان(ع)، بی‌خِرَد، سست، پوچ، پوک، وِلِنگار و غرغرو نباشند.

دلی دارم که خاکش، طعم رویش را نمی‌فهمد
ببار ای موج «فروردینِ دل‌شادی»… بر این صحرا!

گردآوری: کلبه سرگرمی
شما چه نظری دارید؟ دیدگاه خود را در سایت کلبه سرگرمی بنویسید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا