موکبهای مردمی و احیای تمدن میزبانی ایرانی در وداع با آقای شهید

تهران، این بار نه با دود و ترافیک، که با عطر چای و اسپند شناخته شد. در روزهایی که پایتخت، میزبان میلیونها زائر از سراسر ایران بود، آنچه رخ داد فراتر از یک عملیات لجستیک ملی بود. این یک «انقلاب اجتماعی» از جنس خدمت بود.
به گزارش همشهری آنلاین، بهنام صدقی، روزنامهنگار: هزاران موکب با ندای دل، از دل کوچهها و مساجد و حسینیهها سر برآوردند. آنها شبانهروزی چای ریختند، نان پختند، آب خنک دادند، کفشها را جفت کردند، کودکان را آرام کردند و پیران را به سایه بردند. این میزبانی، یک بیانیه سیاسی نانوشته بود. بیانیهای که میگفت: «ما هنوز ملتیم.»
برای درک ابعاد این پدیده، باید آن را در چارچوب مفهوم «اقتصاد اخلاقی» ادوارد تامپسون تحلیل کرد. تامپسون، مورخ بریتانیایی، نشان داد که چگونه در لحظات بحران، تودههای مردم نه بر اساس منطق سود و زیان بازار، که بر اساس یک «اخلاق جمعی» کهن عمل میکنند. اخلاقی که ریشه در دین، سنت و وجدان مشترک دارد. در این اخلاق، «نان» فقط یک کالا نیست، یک «حق» است. در موکبهای تهران، «خدمت» فقط یک وظیفه نیست، یک «تکلیف شرعی» و یک «انتقام نرم» از دشمنی بود که میخواست این ملت را متلاشی کند. هر استکان چای و هر بطری آب، یک «نه» به تحریم بود. هر پرس غذا و یک نان، یک «نه» به تحقیر.
این صحنهها، همچنین بازآفرینی یک کهن الگوی ایرانی-اسلامی بود: «مهمان، حبیب خداست». این جمله، یک «دستورالعمل تمدنی» است. در ایران باستان، میزبان، جانش را برای امنیت مهمان گرو میگذاشت. در اسلام، مهمانداری، نشانه ایمان است و حالا، این دو سنت در مصلی و خیابان های تهران به هم گره خورده بودند. جوانی را میدیدی که کفشهای زائر خستهای را واکس میزند. پیرزنی را میدیدی که با دستان لرزان، خرما تعارف میکند. این ها «مهمانداری» به معنای مدرن نبود. این یک «آیین» بود. آیینی که در آن، میزبان، دار و ندار خود را به مهمان تقدیم میکند و این تقدیم، یک پیام سیاسی داشت: «آن کس که شما به دنبالش هستید، همین مردماند. آنها را ببینید. آنها را بشناسید و اگر میتوانید، با آنها بجنگید.»
این میزبانی، یک کارکرد پنهان دیگر نیز داشت: «واپس زدن ترس». دشمن، پس از جنگ و ترور، منتظر یک تهران امنیتی، متشنج و متفرق بود. شهری که زیر بار فشارهای امنیتی، از خود بیگانه شده باشد. اما آنچه رخ داد، یک «بازگشت به خانه» جمعی بود. موکبها، تهران را از یک «شهر» به یک «خانه» تبدیل کردند. خانههای بیدیوار، که در آن، غریبه و آشنا معنا نداشت. همه، فرزندان یک پدر بودند. این تبدیل «شهر» به «خانه»، یک استراتژی ناخودآگاه برای شکستن «معماری ترس» است. وقتی شهر، خانه شود، دیگر ارتش دشمن، یک «بیگانه» است که به حریم خصوصی تجاوز کرده و این یعنی، مقاومت، دیگر یک تکلیف نیست. یک «غیرت ناموسی» است.
رسانههای غربی، که همیشه در جستوجوی «شکاف» میان ملت و حاکمیتاند، در برابر این صحنهها به سکوت فرو رفتند. چون این میزبانی، آن شکاف خیالی را پر کرده بود. اینجا، دیگر نمیشود میان «مردم» و «نظام» خط کشید. این مردم بودند که خودجوش آمدند و هزینه ها دادند. این یعنی «حاکمیت» و «ملت»، در یک نقطه به هم جوش خوردند: در «عشق به رهبر شهید». این جوشخوردگی، کابوس مهندسان جنگ نرم است. آنها 47 سال برای «جداسازی» برنامه ریختند. اما موکبها، این جداسازی را به یک «اتصال» تاریخی تبدیل کردند.
این میزبانی، یک «سرمایه اجتماعی» عظیم خلق کرد. سرمایهای که در نظرسنجیها دیده نمیشود. سرمایهای از جنس «اعتماد» و «همبستگی». هر زائری که به شهرش بازگشت، یک «سفیر» این سرمایه شد. او با خود، نه فقط خاطره یک تشییع باشکوه، که تصویر یک ملت مهربان، منظم و فداکار را به دیار خود برد. این تصویر، از هر موشکی قدرتمندتر است. چون موشک، قلب دشمن را میلرزاند. اما این تصویر، قلب دوستان را گرم و ذهن دشمن را مشوش میکند. آنها فهمیدند ملتی که اینگونه به هم گره خورده، نه با تحریم از هم میپاشد، نه با ترور میترسد. پس این سنگ تمام، فقط یک مهمانداری خوب نبود. یک «رزمایش تمدنی» بود. رزمایشی که در آن، زنان و مردان عادی، بدون اسلحه، پیروزی را برای ایران به ارمغان آوردند. آنها ثابت کردند که قویترین ارتش جهان، «ملت ایران» است و این ملت، هنوز زنده است. هنوز میزبان است و هنوز، برای رهبر شهیدش، سنگ تمام میگذارد.
گردآوری: کلبه سرگرمی
شما چه نظری دارید؟ دیدگاه خود را در سایت کلبه سرگرمی بنویسید.



